ایستگاه اول ، تجریش

مسیر طولانی ای را در پیش داشتم ،
بنابراین از لحظه ی اولی که وارد واگن مترو شدم به دنبال صندلیای برای خود میگشتم ،
اما انبوه جمعیت این اجازه را به من نداد که بتوانم جایی برای نشستن خود پیدا کنم.
هر ایستگاه ، این جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
حدود ساعت ۵بعدازظهر بود.
متوجه بودم آدمهایی که سوار مترو میشوند از سرکار آمدند و میخواهند به خانه بروند.
به ایستگاه های مرکز شهر که رسیدم این انبوه جمعیت بیشتر و بیشتر شد و آدم ها از بیرون در ، آدمهای دیگر را با زور و لگد به داخل هول میدادند تا خودشان بتوانند داخل واگن شوند. گویی انسانی که لباس هایش را به زور داخل کمدی که جا ندارد بچپاند .
هیچ انسانی با انسان دیگر ، شبیه به انسان برخورد نمیکرد و هیچ جوانی جایش را به افراد مسن تر از خود نمیداد. چه بسیار مردهایی که بیشرمانه به تو لبخند میزدند و چیزی زیر لب میگفتند و چه بسیار مادرانی که بیتوجه به فرزندانشان بودند،
و کودکان ، به غیر از آلودگی صوتی ای که ایجاد میکردند ، هر میزان زباله ای که داشتند را به روی زمینمیانداختند.!
نزدیک به ایستگاه های علی آباد و پایانه جنوب بودم که تعداد جمعیت واگن کمتر شده بود و تازه من فضای دید بهتری به اطرافم پیدا کرده بودم. احساس میکردم تازه میتوانم نفس بکشم . آدمهارا که تماشا میکردم ، همه سرها خم به سمت پایین و به سمت چیزی که درون موبایلشان وجود دارد.
انگار این آدمها هیج فرقی با یکدیگر نداشتند، همه شبیه به هم بودند ، رفتارشان ، مدل نشستنشان ، نگاه کردنشان . حتی همه ی لباسها ، یک تناژ رنگی تیره داشتند.
همه شبیه به هم شدهبودند .
در پرسپکتیو نگاهم ، یکسری بدن با گردن بسیار خمیده وجود داشت که به موبایلشان نگاه میکردند .
چرا آدمها دیگر باهم صحبت و معاشرت نمیکنند؟
گوشهای را پیدا کردم که بتوانم بنشینم.ساعت نزدیک به ۷و تقریبا خلوت بود.
در مسیر برگشت در ایستگاه محمدیه به سمت تجریش دختری با ساک مسافرتی به سمت من آمد و در صندلی خالی کنار من نشست و موبایلش را در آورد . به صفحه ی موبایلش که نگاه کردم دیدم که دستانش درحال لرزیدن است و به زور رمز موبایلش را میزند
. وارد صفحه چتی شد و نوشت : رسیدم پارک پیام میدم
و همان لحظه جوابش آمد و نوشته شده بود :
“باشه،رسیدی به این شماره زنگ بزن، ولی کاش به یکی میگفتی همینجوری نمیزاشتی بری”،
پیام را خواند و بعد سریع صفحه ی موبایل را خاموش کرد.
این دختر در ذهن من هزار داستان ایجاد کرد .از کجا آمدی؟ آیا فرار کردی ؟ میخواهی دیگر به خانهای که در آن زندگی میکردی برنگردی؟ کجا میخواهی بروی؟ آیا از شهر خارج میشوی ؟ آیا از کشور خارج میشوی؟ چقدر مضطرب و نگران هستی. مدام پاهایش را تکان میداد یا در صندلی مترو جلو و عقب میشد ، به ساعت موبایلش نگاه میکرد و یک دور نقشه مترو را در موبایلش چک میکرد.
نزدیک به ایستگاه بهشتی بلند شد و وقتی در واگن باز شد ، خارج شد.
اکنون او رفته
من با افکاری درگیر به مقصد خود فکر نمیکنم به این فکرمیکنم که او کجا میخواست برود . از ساک مسافرتش فهمیدم که عازماست .
از اضطرابش متوجه شدم که با خیال خوش به جایی نمیرود. اما نفهمیدم چی باعث میشود که او بدون اطلاع به هیچکس بخواهد برود.
پارمیس لاریجانی



